X
تبلیغات
ورودیهای 85 فلسفه دانشگاه تهران - سید پیام کمانه

ورودیهای 85 فلسفه دانشگاه تهران

محفل فارغ التحصیلان فلسفه ورودی 85 دانشگاه تهران

سید پیام کمانه

 

فقد الاحبه غربه (از دست دادن دوستان غربت است)

نهج البلاغه حکمت 65

تمام روزهای رفته،رفته اند و هر آن چه آورده بودند،برده اند.دوستی های امروز ما دوستی های ترم 3 و4 نیست و هیچ چیز ما،مال دیروزها نیست،همه چیز مال امروز است.دوستی هایمان هم شاید همراه با معنایی متفاوت،از دوران قبل،شروع شد ولی استمرارش هر روز آن را طوری دیگر می کند.

من هر چند زیاد روابط عمومی قوی یا چهره ی مظلوم و ترحم انگیزی نداشتم که با همه ی بچه های کلاس دوست صمیمی باشم و آن ها هم با من صمیمانه دوستی کنند ولی کمابیش با اکثر دوستان گپ و گفتی زده ام و میان همکلاسیم با میز استاد -که هر دو را می توان به بودنشان عادت کرد-تفاوتی احساس می کردم. همکلاسی های من عادت کردنی نبودند، همکلاسی بودند و باید با آن ها در یک تعامل (ارتباط دو طرفه) قرار می گرفتم. برقراری ارتباط با افرادی سخت تر و با افراد دیگری آسان تر بود. بالاخره یکسری آدم ها بیشتر به هم میخورند (منظورم شباهت صرف نیست) ولی من نتوانستم آنگونه که می خواستم دوستی هایی پدید آورم و از این بابت نگرانم.

جمع چهار پنج نفره ی ما که خود را دوستان صمیمی حساب می کردیم و شاید هنوز هم حساب کنیم، با تغییرات عمده ای روبرو بوده است، و هست، چه در خود افراد و چه در روابط بین فردی و این امر انسان را می ترساند، از این می ترساند که دوستی چیزی نیست که استمرارش، با شروعش تضمین شود.

اما دست از این روحیه ی حال به هم زن برداریم، همکلاسی یعنی چه؟ و چرا باید در این نوشته ها که دلنوشته های حد اکثر سی و اندی نفر است، کلیات مسخره به کار برد. مصادیق همکلاسی مشخص و محدود است: منم،محمد است،مسعود است و حجت و امین و ابوالفضل و ابراهیم، مصطفی و سید علی و حافظ و رضا و آرش،مینا و نسیم و فاطمه و نرگس و سحر و بشری، مریم و مهدیه و فریبا و حمیده و فرزانه، الهه و هایده و راضیه ،یگانه و ملودی و صفورا و آن چهار پنج تایی که یا اسم کوچکشان را نمیدانم یا هم کوچک و بزرگشان را فراموش کرده ام.بله، اسم ها را عمدا کوچک آوردم تا دیوارهای کاذب فرو بریزند.

همکلاسی های خوبی، چندان نبودیم (مقصودم کل تعداد کلاس است). یا ساکت بودیم یا بی حوصله،یا حواس پرت یا فخر فروش یا پر مشغله. بریده از هم و بی جربزه. جرات نداشتیم چشم در چشم هم  بگوییم من از تو یا فلان ویژگی ات بدم می آید یا حالم به هم می خورد یا من از تو خوشم می آید و ... . البته بسا خوشامدگویی ها شد ولی بادمجان های دور قاب و قاب را آخر سر کس دیگری دزدید یا یکی از سر حواس پرتی آنقدر بادمجان دور قاب چید که بادمجان های دیگر گندید ... .

اما برخی از ماها ممکن است هیچوقت همدیگر را نبینیم، ولی این راه خوبی نیست.باید چاره ای اندیشدید تا چنان نشود و آسان ترین راه هم مشارکت در وبلاگ است. این وبلاگ می تواند ما را با خبر از هم نگه  دارد. اتفاقات ریز و درشت زندگی و برنامه های آینده مان را در اینجا مطرح کنیم تا در کنار تصویری که دوستانمان از ما در ذهن دارند - من در مورد برخی فقط تصویر مه گرفته ای دارم- قرار گیرد .

بگذارید هیچ رابطه ای را "بی محتوا" و "کم اهمیت" تلقی نکنیم، محتوا و اهمیت، زمانی طرح می شود که مصلحت و منفعت سنجی در اولویت قرار گیرد... . اینکه مثلا یک ساعت حرف زدن با ابوالفضل نوری محتوای بیشتری دارد یا یکساعت خواندن فلان کتاب؟ انسان، محتوا است ، دوستی ها و دیالوگ ها را تا حد امکان از وادی فلسفه خارج کنیم و مانند "انسان ها" با هم دوست باشیم نه "لیسانس های فلسفه".

رک و راست بگوییم پس از این چهار سال ، چه تغییری کرده ایم ، چه تلقی هایی داشتیم که اکنون نداریم و ... .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 16:55  توسط ورودی 85 فلسفه  |